تبليغاتX
..... برای او صادقانه می نویسم

..... برای او صادقانه می نویسم

تا چشاتُ هم بزنی اومدن و گذشتن

عشقها دیگه زندگیشون زندگیِ شهابه...
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط الهه| |

نوشتن از نبودنت بهم کمک نمیکنه 

هیچیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه

نشوندنت رو معنی عمیق و ناب واژه ها

پیچیدنت به حرم استعاره ها بهم کمک نمیکنه

خط زدن نوشته هام

سوزوندن ترانه هام

بغض های تلخ بین روز

شب گریه های بی صدا

بهم کمک نمیکنه

این که به خواب من میای

عاشق خنده هات میشم

این که تو لحظه لحظه ها جون میگیرم فدات میشم

برگشتن روزای خوب

قصه ی بوی پیرهنت

این که جشامو پس میدی

حتی دیگه اومدنت

بهم کمک نمیکنه

هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه.



نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط الهه| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط الهه| |

عشق تــــــــــو
شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد !
زیبا بـــــود
امّا
شوخی بــــود !
... حالا . . .
تو بی تقصیری !
خدای تو هم بی تقصیر است !
من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . !
تمام این تنهایی..............
تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است . . . !
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط الهه| |

 

گاه گاهی به یادت غزلی می خوانم تانگویی که دلم غافل از آن عهد و وفاست.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط الهه| |

یواش گفتم دوست دارم             واسه اینه که نشنیدی

بلد نیستم که بد باشم                    نگو اینو نفهمیدی

بذار باشم کنار تو                     کنار عطر این احساس

بذار حبس ابد باشم         توی عشقی که برام رویاست

بذار با گریه این بارم                 بگم خیلی دوست دارم

اگه بازم پشیمونی                      به روت اصلا نمیارم

دلم می گیره هر روزی              که می بینم تو دلگیری

دارم میمیرم از وقتی                   سراغمو نمی گیری

نگامو از تو دزدیدم                   با این چشمای غمبارم

نمی خواستم بدونی که       چقدر چشماتو دوست دارم

ولی با گریه این بارم                بگم خیلی دوست دارم

اگه بازم پشیمونی                       به روت اصلا نمیارم

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط الهه| |

مقابل تقدیر خدا مثل کودکی باشید

که وقتی او را به هوا میاندازند

میخندد....

چون ایمان دارد که او را خواهند گرفت!!!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط الهه| |

با تمام وجود گناه کردیم

و در تکرار آن اصرار

اما...

نه نعمت هایش را از ما گرفت

و نه گناهان ما را فاش کرد

بیندیش!!!

اگر اطاعتش کنیم چه میکند...!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط الهه| |

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...
نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط الهه| |

نیستش...نمیدونم کجاست...چه میکنه؟

ولی می دونم که ندارمش...

هیچ وقت نخواستم تورو با چشمات به یاد بیارم

نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم

نمی خواستم بی تو به دیوارا بگم دوست دارم

آخه تو اوضاع پریشونی تورو نداشتم

ای بی مروت....!!

دیگه دلی می مونه؟

که جور دل کبوتر باشه؟

که با شما از جون دل زندگیش بگه؟

بگه هنوز زنده ست...!!

اگه صدا صدای منه

نفس اگه نفس تو

بذار که اون خوش غیرتاش بدونن

که این دل دیگه دل نیست...

این دل دیگه واسه ما دل نمیشه...!

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط الهه| |

Design By : Mihantheme